目前的情況漸漸上了軌道。
我坐在電腦前面盯著新聞看。
他端了一杯新泡好的茶,走進書房,小心翼翼的放在我的手邊。
我說:謝謝。
他說:謝謝,謝謝妳這段期間耐心的陪我。
他在我臉頰邊親了一下,走出書房。
我聽得很清楚他說的話;但是,我假裝什麼也沒有聽到。
只是,眼前的字,怎麼模糊起來了?
波斯貓喵喵:
تشکر برای همراه ا م بوده ای
وضعیّت ما خود به خود رو به راه شده است.
جلو کامپیوتر نشسته بودم و از منیتور اخبار را می خواندم.
او با چای که تازه درست شده بود وارد اتاق کامپیوتر شد ، با دقت چای را کنار دستم
روی تمیز گذاشت.
گفتم: مرسی.
گتت: مرسی برای همراه ام بودی در طول این مدّب.
چهره ام را بوسید و به بیرون رفت.
حرفهایش را به خوبی شنیده بودم، امّا تظاهر کردم که هیچ نشنیدم.
ولی، کلمات را که روی منیتور هستند چرا نا صاف شده اند؟
