外子出差回來的前一天晚上。我窩在孩子們的床上,要老四替我按摩。
房間内沒有開燈,黑暗中老四一邊替我按摩,一遍對著天花板慢慢的說話。
老四:“爸爸不在,感覺家裏亂糟糟的。”
我說:“是啊。爸爸不在家,我們怎麽整理,就是整理不乾淨。”
老四:“我不是這個意思。我的意思是,爸爸不在,洗衣機也壞了,熱水也沒有,院子的水管又在漏水。什麽事情都亂糟糟的。”
我說:“是啊。”
老四:“爸爸在家的話,我們自己燒熱水洗澡,感覺也比較安全。”
我說:“是啊。沒有事,爸爸明天就回來了。”
老四:“我好想念爸爸。”
波斯貓喵喵:2008/5/27
دلتنگی
شبی بود که قبل ازبرگشتن مسفرات شوهرم بود. داشتم به بستر بچّه ام لم دادم، از
پس چهارمین م در خواست کردم که بهمن مالش بدهد.
چراغ را روشن نکرده بود. تو تاریک اتاق پسر چهارمین م هم مالشم می داد هم
رو به سقف می گفت.
او گفت: پدر که در خانه نیست، همه چیز خرت و پرت شده است.
جواب دادم: آره. بابا که در خانه نیست، هرچه تمیز می کنیم، خانه ایم مرتّب نیست
که نیست.
او گفت: منظورم همین طوری نیست. می خواهم بگویم که الان بابا در خانه نیست،
لباسشویی خراب شده، سیستم آب گرم خراب شده، لوله آب در حیاط هم ترک و ریخته
شده است. همه چیز به هم ریخته شده است.
گفتم: آره. درست می گویی.
او گفت: وقتی بابا در خانه است، ما که برای حمام آب را می جوشانیم، احساس امنیّت
می کنیم.
گفتم: آره. نگران نباشی. بابا فردا بر گردد.
او گفت: دلم برای بابا تنگ شده است.
